|
•●۩ ۞ حرف های رکیک ۞ ۩ • • |
|
♫ ♫ خاک..تولد..کودکی.نوجوانی..بزرگسالی..پیری..شرمساری..خاک♫ ♫ |
دارد باران میبارد من در باران امدم....پاییز در باران رفت.....زمستان از دور دارد دست تکان میدهد.....پاییز روی دیوار باغ یادگاری نوشت و رفت.....زمستان با برف امد .....گربه های پشت بام سردشان است.....گنجشکی بیرون نمی اید.....گرسن اند اما هراس زمستان سیرشان میسازد.....در میزنند.....ان نگهبان خودسرانه...در را گشود...تو امدی..تو با اغوش باز امدی....برف های روی شانه ام دارد اب میشود.....ای کلاغ لعنتی.....بگذار برف هایم اب شود انگاه....حالی ات میسازم ادمک عاشق دلی را با مترسکی بی جان اشتباه گرفتن یعنی چه....؟؟؟!!! من امدم....بعد از مدتی سرگردانی و کما....امدم....مرگ مغزی شده بودم....مغزم کار نمیکرد....مرگ قلبی هم شده بودم....قلبم هم کار نمیکرد....مرگ ششی شده بودم....ریه هایم از کار افتاده بودند.....اصلا....اصلا مرده بودم.......اما....قاصدی زنده ام ساخت...!!! به اسانی خنده ای شیرین...و نجابتی که در ذات فرشتگان الهی نهفته است.......من برگشته ام....در رکاب دوستانی که احساسات براشون حرف اول رو میزنه...... من به زنده شدن ایمان اوردم....دوستتون دارم.




+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط محسن |
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 11 بعد از ظهر توسط محسن |