|
•●۩ ۞ حرف های رکیک ۞ ۩ • • |
|
زود پیر میشیم ....زود میمیریم....عاشقیم .. |
...............................................
سرم رو بالا گرفتم و لبام رو گاز گرفتم ....بغضي عجيب توي دلم تركيده بود ...اما دريغ از يه نگاه ...انگار بد جوري دل اونو شكونده بودم ...نمي دونستم چيكتر كنم كه دلشو به دست بيارم ....اهنگ غريبي داشت از دور به گوشم ميرسيد ....يه خواننده اشنا ...سوزنالك ...زمان داشت سپري ميشد .... سكوت بود و من ....سكوت بود وئ اون ...اسمان هم نمي باريد تا لاقل بارون رو بهانه كنيم و كمي به هم نزديك بشيم .....ياد روزاي اول اشنايي ...اون چي ...كاش ميتونستم دل و فكر اونو بخونم ......ابتداي شب ...خورشيد داشت غروب ميكرد ....ميشد تا اخر دنيا به غروب خورشيد نگاه كرد و سير نشد ...ميشد يه لحظه به اون جدايي تلخ فكر كرد و براي هميشه از زندگي سير شد
.....!!!!
+ نوشته شده در 87/05/09ساعت توسط محسن |
سلام مدت زمان زيادي نبودم ...كلا نبودم ...يعني اينكه نه توي وب ...نه توي هيچ جاي ديگه ....نه توي زندگي ...شايد مرده بودم ....تجربه سختي بود .....برگشتم توي اين دنياي مجازي ...اما....در كمال ناباوري ان چيز هايي كه ديدم مجبورم كرد ارزو كنم اي كاش زنده نمي بودم .....بايد اعتراف كنم تا همه تون بدونين كه تا امروز اين همه ناراحت نشده بودم ...تعدادي ادم خوب ...كه زماني مرا مورد لطف قرار ميدادند ...اما رفتارشان در اين مدت تغيير كرذد ...نمي خواهم بگويم ناراحتم ...نه...بگذاريد اينگونه بگوييم ...كسي كه نيامده ...شايد دليلي داشته....لا اقل شايد مرده است ...به جاي اين كه توي وبلاگ هيا خودمان براي طرف نامه و حرف هاي دل شكن و زننده بنويسيم ....بياييم بر سر خاك اين جوان عوضي...فاتحه اي بخونيم ...روي ديوار دلش يلادگاري بنويسيم .... من توي اين دنياي مجازي اينترنت دنبال چيزي ميگردم /؟؟؟...اينجا قرار بود سنگ صبورم باشد ...دوستان گلم ...ميدانيد ؟؟؟...ديگر نمي شود سنگ صبور زنده اي توي اين زمونه انتخاب كرد ....بايد همون سنگ ....همون اينترنت ...همون ديوار ...همون ..كبوتر هايي كه توي حياط لانه دارن ....اين ها ....بشر كجا پناه خواهد برد ...بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد ...ممون همه بچه هاي بلاگفا ....چه توي كوير باشن ...و براشون سن مهم نباشه.....چه همه جا باشن ...شيراز ....تهران ...همه .جا...۰ .............................................................................. بر روی دیواری ...نوشته شده بود
one day i was here ...
روزگار دوستي ..
ديوار دل......
..............................................................
یادگار یک بچه مثبت
+ نوشته شده در 87/05/05ساعت توسط محسن |
چشم انتظار بودم ...اينجا دارد باران ميبارد ....ميدانم اين باران پاسخ گريه فرياد هاي تشنگي ياس هاي باغچه مان است ....خدا دلش به حال انها سوخته است ....ناگهان باران گرفته است ...اسمان دارد ميغرد ....دارد داد ميزند ....دلم به حال تو اي ادم گناهكار نميسوزد ....تحمل تشنگي گنجشكانم را ندارم .....من لباسهايم را در ارده ام ...بي اعتنا به خواهش هاي مادرم ... وسط باغچه مان ايستاده ام و با شكوفه هاي ياس در خيس شدن همگام شده ام ....شرشر باران ....صداي برگ ها و باران .....ديوانه ام ميكند ....خاك باران خورده ...بوي سبزه ...بوي خاك ....صداي شادي گنجشكان ....خنده هاي مستانه شكوفه هاي باغچه مان ...مستم ميكند ....چه لحظاتي ....دل اسمان بد جور از دست ادما گرفته .... ديگر كسي از باران فرار نميكند ....كسي براي زير باران رفتن چتر بر نداشته است ....همه دارند عاشق ميشوند ....اشك در چشمان خيلي ها حلقه زده ....هوايمان عوض شد ... ....بيا زير بارون ...تا خيست كنه ...عاشقت كنه ...ديوونه ت كنه ...خدا دارد ...ما را ميبخشد ....اغاز عاشقي؟؟؟...
+ نوشته شده در 87/04/09ساعت توسط محسن
+ نوشته شده در 87/04/04ساعت توسط محسن |
وقتی تو با من نیستی ... کنار پنجره هتل ایستاد و نگاهی به اسمان گرفته ان شهر انداخت ...دلش برای اسمان رنگی ایرانش تنگ شده بود ...سختش بود که دیگه نمیتونه اسمون مورد علا قه خودشو احساس کنه ....همون احساس عجیبش بهش میگفت دیگه اخر کاره....لباس های تمیزش رو پوشیده بود ... خشگل ترین کراواتش رو زده بود ....و سیگارش رو روشن کرده بود و با همون ژست معروف و مختص خودش در حالیکه پاشو انداخته بود روی پاهاش ....سیگار میکشید ... پکی به سیگار خودش زد و یاد خاطره هاش افتاد ...همسر مهربونش پوران....چه روز های شیرینی توی دانشکده داشتند ... اتاق شده بود سینما ...تموم خاطرات شیرین اون داشتند روی یه پرده حریر نمایش داده میشدند ....صحنه ای خاص ....دهانش از حیرت باز ماند و بدنش به لرزه افتاد .. ان تو ...تو ی پرده محبوب ترین کس زندگیش علی ابن ابی طالب داشت قدم میزد ...اینو احساسش داشت شدیدا داد میزد ...سیگار از لبانش افتاد ...ایستاد ....صحنه داشت رنگ واقعیت میگرفت ....علی قدم در اتاق ان مرد گذاشت ...ان مرد با ان بزرگی چشمانش چشمه ای شده بود ...ابشار شده بود ......ساعاتی بعد ...ان مرد دیگر سبک شده بود ...میدانست مرد ماندن نیست ... شمیم بهشت
29 خرداد 1356 ....
.........................................................................................
اول اینکه : ادرس منزل ایشون : خ جمالزاده ...کوچه نادر ...برین ببینین چه میبینین ...
دوم اینکه : خیلی در باره این مرد احساساتی هستم و این هم ادای دین خودمه به ایشون ...هبوط در کویر رو چند دفعه خودنم و هر دفعه که دوباره میخونمش چیزای تازه یاد میگیرم ...
دست اخر اینکه : کتاب هبوط در کویر رو به اونی که دوستش دارین هدیه بدین ... یکی از با ارزش ترین هدیه ها به نظر من ...
.
+ نوشته شده در 87/03/26ساعت توسط محسن |
امروز اولین روز زمین است ..در اسمان ایتی نمی بینم ..از این جهان دو چیز اموخته ام : گندم بهانه است و ساقه ای ما را تبعید تواند کرد ... یادگاری از ادم ...1
+ نوشته شده در 87/03/20ساعت توسط محسن |
نوکرتم خدا
دل ادم که پر باشه از خیلی چیزا .. چیزای خاصی رو تجربه میکنه...همه چی به نظرش یه نشانه خاصی هست از چیزی که نمیدونی....اینه که وقتی گلدسته های حرم ان بزرگوار توی گرگ و میش صبح از دور نمایان میشه اشک مجالی برای ادم نمیذاره ....همون احساست بهت میگه توی اون لحظه خوشبخت ترینی ...همون احساس میگه پیاده شی تا جلوی ضریح سینه خیز بری تا مزه دیدار صد چندان بشه ....یه حال عجیب......دم در...جلوی یکی از ورودی های صحن ایستادم و پای جلو رفتن ازم گرفته شد ...من لایق نبودم برم خودمو بچسبونم به ضریح..برم بگم چی؟؟... نمیشه سرتو بندازی پایین همین جوری بری تو...اینجا قانون داره.....این شد که همون جا دم در وایسادم ...دستمو به نشونه ارادت زدم به سینه...اشک امونمو برید...هر سال اربعین میرم اونجا...امسال بار سوم بود...بد گریه میکردم ....خیلی ها داشتند تماشا میکردن....نمی خواستم از اون بزرگوار مال دنیا بخوام....نمی خواستم ارزو هامو بخوام ...فقط میدونستم یه نفر اون ور اون ضریح زیبا نشسته و به حرف های رکیک من بدون چشم انتظاری گوش میده ...حرف دلمو بهش گفتم ....دیگه نمیتونستم دووم بیارم ....حرم بد جوری توی چشمام خلوت شده بود ....ترسیدم....دست به سینه تا جلوی در رفتم ...پرده افتاد...برگشتم به طرف حیاط حرم...دنیا عوض شده بود ....من کجا بودم ..؟؟ من که بودم ؟؟ ..چرا امده بودم ؟؟...غمگین بودم ؟؟ ..نه...من چه میخواستم ؟؟...یادم نمی امد...تنها چیزی که یادم می امد احساسم بود در داخل حرم...که برای لحظه ای حرم را خالی خالی دیدم...صفر نفر توی حرم...هر اتفاقی بوده اون لحظه بوده ....
نایب الزیاره همه دوستان گلم بودم ...من برگشتم...اونم با تغییرات باور نکردنی .
+ نوشته شده در 87/03/18ساعت توسط محسن
هر سال منتظر بارش های باران اردیبهشت میمونم تا بدون اورکتم برم زیر بارون...یه کم خیس بشم...یه کم عاشقتر بشم...یه کم دیوونه تر بشم...امسال بارانی نیامده...زیر باران نمیروم...خیس نمیشوم...عاشقم ولی ...عاشقتر نمی شوم....دیوانه ام ولی دیوانه تر نمی شوم....خدا با ما قهر کرده.....باز باران...نمی بارد....پایان عاشقی؟؟ .................................................................... باران باش ...هیچ کس به باران عادت نمیکنه ... وقتی ببا ره همه خیس می شن ...همه..
+ نوشته شده در 87/03/10ساعت توسط محسن |
+ نوشته شده در 87/03/05ساعت توسط محسن |
+ نوشته شده در 87/02/31ساعت توسط محسن |
خدا دلتنگ بود .... داشت
توی عرش قدم میزد ...یک مشت فرشته بد
دهن داشتند اورا تسبیح میگفتند...خدا
بیکار نبود که به این فرشته مکانیکی
ها نیازی داشته باشد ...خدا داشت
نقشه میکشید....فرشته ها گفتند...ادم خون ها
میریزد ...اما خدا دلش
میخواست یک کار دستی بیافریند .....این
شد که مشتی خاک اوردند و خدا در
کارگاه کوزه گری اش کو زه ای ساخت
و اسمش را دل گذاشت ....دید
چیزی نیست دل را توی ان بگذارد ...چکار باید
میکرد؟؟ امد بشر را خلق کرد
تا در رگ هایش خون جاری کند تا
خون ان کوزه را گرم
نگه دارد...اما خدا نمی دانست
بشر چه موجودی است .. بشر دل
را از خدا گرفت و امد تا لب
ملکوت ....شیطان را دید ...شیطان او را وسوسه کرد
...بشر لجن بود....خدا را فروخت ...کوزه درونش
را پر از هوس کرد...خدا
گوشه عرش تنش لرزید...چشم هایش پر از اشک شد
....تازه فهمیده بو بشر چه موجودی
است .... ببخشید اگه تند نوشتم .....
نوشته های
یک دیوانه تمام عیار

+ نوشته شده در 87/02/30ساعت توسط محسن |
گویند وقتی لیلی شیر فروش مجنون سر گشته خویش را دید که به بهانه شیر خریدن در صف شیر ایستاده تا جمال محبوب خویش را نظاره کند....از پیش کسان که قبل از مجنون بودند گذشت ...ظرف شیر مجنون را گرفت ...بر زمین زد و شکست ...همه دیدند لبخندی بر لبان مجنون نقش بسته ...گفتند: ظرفت را شکسته تو داری میخندی ؟؟ مجنو ن جواب داد : اگر با دیگرانش بود میلی ...چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟؟
+ نوشته شده در 87/02/30ساعت توسط محسن |
........................................................... زیباترین روز زندگی ام روزی است که با تو تنها در میانه جنگلی گم شوم ... . .........................................................................................................

+ نوشته شده در 87/02/28ساعت توسط محسن |
خاک می بو سم و عذر قدمش میخواهم
من نه انم که به جور تو بنالم حاشا
چاکر معتقد و بنده دولتخواهم
ذره خاکم و در کوی تو ام وقت خوش است
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
مست بگذشتی و از محسنت اندیشه نبود
اه اگر دامن حسن تو بگیرد اهم
+ نوشته شده در 87/02/25ساعت توسط محسن |
توی چشمای سیاهش خیره شدم تا بفهمم چه قدر منو دوست داره ....میگفتن وقتی توی چشمای بهترین کست نگاه کنی معلوم میشه چقدر دوستت داره ...چشما ش درشت و سیاه رنگ...انقدر زلال که میشد ستاره چید....انقدر پاک که میشد خودم را توی ان دریای تاریک ببینم....حلقه نا معلومی از اشک پشت ان چشمان سیاه داشت معلوم میشد....نتونستم دووم بیارم ...چشام پر از اشک شد....احساس کردم من دیوونه ترم تا اون.... امردز که ماهها از اون حادثه میگذره ارزومه که یک بار دیگه میتونستم توی چشماش خیره بشم.......تا اون احساس جنون عاشقی در من گل بکنه...تا دییونه تر بشم....تا گریه کنم.... ............................................ چون سرابی در کویر .چون خیالی دلپزیر رفته بودی امدی اما چه دیر.. رفتی و امد بهار ...بی قرارم بیقرار.. خاطراتت را فقط از من مگیر ... ........................................... نوشته شده توسط محسن ... سه شنبه ساعت دلتنگی
+ نوشته شده در 87/02/24ساعت توسط محسن |
از قلمم میچکد شعر قشنگی که تنش رنگ توست گریه نکن مهربان نبض دلم باز هماهنگ توست دست عشق نام تو را بر تن پیراهن من دو خته شرط تو یک بو سه و بابونه است. از غم سنگینی شرط تو دلم سوخته. بین نگاه تو و بین خودم با تپش اینه پل ساختم پرده ای از اشک مرا غرق کرد شرط تو را باختم !!!!
+ نوشته شده در 87/02/19ساعت توسط محسن |
+ نوشته شده در 87/02/17ساعت توسط محسن |
داشتم توی خیابون قدم میزدم چشمم افتاد به یک جوانه درخت...میبینین؟ داره قد میکشه ...اما چیزی که مهمه اینه که بدونیم این جوونه نازک نارنجی از کجا بیرون اومده...درست از زیر خروارها اسفالت که ما ادم ها حتی شاید با دستگاههای پیشرفته هم نتونیم اسفالت رو سوراخ کنیم...اما ایشون با تن نحیفش اومده و میخواد یک درس زندگی بده به همه اونایی که احساس در موندگی میکنن ...میخواد بهمون درس ایستادگی بده...ایادمون باشه ما خیلی با این جوانه شکننده فرق داریم.. به همه اونایی که احساس در موندگی میکنن میگم : حق نداری پس بکشی ...یاد بگیر از این اسوه ایستادگی و هدف مندی... ...اینم یه هدیه ناقابل به شما بود...بهش فکر کنیم
+ نوشته شده در 87/02/09ساعت توسط محسن |
دلنوشته هاي ركيك يه ديوانه داستان ادم و حوا خدا وقتي كار خلقت ادم ابوالبشر را تمام كرد ...ايستاد گوشه عرش و نگاه عجيبي به ادم انداخت...به نظرش امد ادم چيزي كم دارد.اين يعني خلقت چيزي كم داشت...با ان نبوغ اهورايي اش دانست ادم و خلقت حوا را كم دارد...خدا چيزي را ميدانست كه فرشته ها نميدانستند اين شد كه خاك حوا را به زمين فرستاد به همراه جسم نيمه جان ادم ...فرشته اي پرسيد چرا حوا را اينجا خلق نفرمودي؟ و خدا گفت من چيزي ميدانم كه...همان فرشته در ذهن خويش گفت زمين جايگاه امني براي اين خلقت عظيم نيست...خدا شنيد ان فرشته چه گفت اين شد كه او را به زمين فرستاد تا مواظب ادم و حوا باشد نكند زمين جايگاه امني نباشد؟...او ميخواست به ان فرشته چيزي بفهماند تا ارزش ادم را بفهمد..ادم چشمانش را كه باز كرد عطر عجيبي احساس كرد..يادش اومد اين همون عطر خداست...اشنا بود...بالاي سرش ابري بود..دانست اينجا زمين است...ناگهان رعب عجيبي دل ادم را فرا گرفت...حوا...حواي من..ياد شريك زندگي اش افتاد...نگراني او را داشت قبض روح ميكرد...فرشته كه ناظر صحنه بود توي دلش گفت ديدي خدا؟زمين اخر جاي خلقته؟...ادم برگشت ديد حوا نيمه جان در كنارش خوابيده...چشمانش پر از اشك شد...داشت پر در مياورد...ادم دست حوا را گرفت و كنارش خوابيد و منتظر دميده شدن روح بهترين كسش شد. فرشته گويي عقل در سرش ظهور كرده باشد با دهاني باز نجوايي زير لب با خدا كرد .فرشته ادم را با حوا تنها گذاشت.توي دلش داشت به ان دو قبطه ميخورد ...داشت يه معني جديد تو ي عمر فرشتگيش احساس ميكرد ....فرشته داشت عاشق ميشد.
+ نوشته شده در 87/02/09ساعت توسط محسن |
دلتنگي ها و نوشته ها همون روز اول زندگي ملعبه دست ادمكانم. بازيم ميدهند .مرا ميزنند..تشنه ام ميگذارند ..گرسنه ميمانم و سرما تن نحيفم را به درد مي ارد....مرا براي دل خودشان ميخرند و نه به خاطر خودم.دلشان كه به تنگ مي امد مي امدند به سراغم و وقتي سير ميشدند رها ميساختند. كسي ارزويم را نپرسيد تا از ته دل داد بزنم رهايي...تا از ته دل جيك بزنم مرگ ... امروز كه اينم و مرده ه ام ادمكان يادشان رفت كه من مونس تنهايي خيلي شان بودم... با قلب كوچكم بسيار انديشيدم كه بفهمم من كه اسير دست ادمكانم انها اسر دست كيستند؟ نهيبي بر دلم شعله ميزند : اسير چنگال غم...

+ نوشته شده در 87/02/06ساعت توسط محسن |
دارم دیوونه میشم خدای من خودت به دادم برس ...
دلتنگي ها و دست نوشته ها ...
توي ايوون تاريك دراز كشيده بود و داشت به اسمون بي ستاره خودش نگاه ميكرد...ياد روزايي افتاد كه با بهترين كسش تو همون ايوون ستاره هاي اسمون رو نگاه ميكردند. بهترين ساعات عمرش همون روزايي بودن كه با دخترك توي ايوون تاريك ستاره هاي خدا رو ميشمردن...يه ستاره اشك الود از اسمون رد شد...چشماي محسن پر شد از ستاره هاي اشك الود...با دستاش ستاره ها رو از روي گونه هاش پاك كرد و دوباره به اسمون بي ستاره خودش خيره شد... دخترك هر وقت ستاره اشك الود ميديد ميگفت يه ارزو بكن زود....و محسن چون به ارزوش رسيده بود نميدونست چه ارزويي بكنه ....اما اون شب براي لحظه اي ياد تك ستاره اسمون دلش افتاد ...از ته دل خواست ارزو بكنه كه كاش يه بار ديگه اون بياد پيش من....اما تا يادش افتاد تك ستا ره اش كجا رفته با چشماي پر از اشك يه ارزو كرد: كاش من ميرفتم پيش اون ...اينو كه ارزو كرد يه ستاره اشك الود ديگه تو اون اسمون درخشيد....چشماش ديگه طاقت
نياورد...بلند شد و در حالي كه ميرفت به اتاق سرد و تاريكش زير لب گفت: ...يعني يه ارزوي ديگه بكن ....
دارم دیوونه میشم خدایا به دادم برس این همه داستان؟ هر روز یه داستان؟ بی سابقه ...
+ نوشته شده در 87/02/04ساعت توسط محسن |
+ نوشته شده در 87/02/04ساعت توسط محسن |
+ نوشته شده در 87/02/02ساعت توسط محسن |
اسمون شب يكي از بد ترين خاطره ها رو براش زنده ميكرد.سر همين بعد از اينكه اون رفت دلش نمي اومذ اسمون رو نگاه كنه.توي حياط سرش رو گذاشت رو شونه هاي دختره و احساس كرد دنيا مال اونه...!از همه چي حرف ميزدند
از ارزو هاشون از روزاي خوشي كه تو انتظارشون بود..مثل همه روزها...خسته نميشدن...!!اون دختر نگاهي به اسمون انداخت و چشمش به ستاره پر نوري افتاد كه داشت چشمك ميزد...محسن؟ ..ميدوني اون ستاره چي داره ميگه؟
محسن نگاهي به اون ستاره انداخت و انگار گيج شده باشه گفت: نه !؟ من كه فرشته نيستم اون داره با تو حرف ميزنه....دخترك جواب داد ... اره با منه...داره ميگه بيا پيش من ...بيا پيش من
..يه شب وقتي دل محسن ياد دخترك ا افتاد توي اون تنهايي عجيب ...قدم گذاشت توي حياط و نگاهي به اسمان انداخت...ستاره پر نوري را ديد كه داشت چشمك ميزد اشك تو چشاش حلقه زد .سرش رو انداخت پايين و اروم زير لب زمزمه كرد: يعني بيا پيش من ...بيا پيش من
...نوشته شده در تاريخ 1-2-1378 با يه دنيا غم تقديم به اوني كه خودش ميدونه
+ نوشته شده در 87/02/01ساعت توسط محسن |
دل هاي عاشقان.
اين روزا درخت هاي نارون ميوه دادن. حتما ميدونين نارون كدومه و ميوه هاش كد ومن؟ يه كم كه دقت ميكني ميوه هاي اون شباهت زيادي به قلب داره. شگفت انگيزه ولي واقعيت داره. باد كه ميزنه تكون ميخورن اما تا يه باد شديد مي اد از ساقه قطع ميشه و مي افته زمين. قصه عشق و روزگار حاضر قصه همين ميوه نارون و باده. !! يه وزش تند بي وفايي دلاي خيلي ها رو توي خيابون ها به زمين انداخته تازه ميوه نارون بيفته زمين هيچيش نميشه اما دل كه بيفته زمين ميشكنه . يه كاريكاتوري ميخوندم توي يه مجله يه نفر اخر شب داشت خيابون رو جارو ميكرد ي ه عالمه دل داشت از كف خيابون جارو ميكرد حال ادم بد ميشد وقتي اون عكس رو ميديد. بياين به خودمون قول بديم عاشق نشيم.اگه عاشق شديم نذاريم دلامون به پاي هر كسي بيفته .قصه نارون و من !!
+ نوشته شده در 87/01/31ساعت توسط محسن |
چشماشو كه باز كرد ديد بهترين كسش كنارش خوابيده .نگاهي به چهره معصوم بهترين كسش انداخت و ديد ديگه ارزويي توي دنيا نداره. يادش افتاد ديشب بهترين شب عمرش بود.بعد از
كلي مصيبت بالاخره به هم رسيده بودند. اون شب تا خود صبح عاشقانه از ارزو هاي همديگه حرف زده بودن .از كارايي كه قرار بود انجام بدن. از ارزو هاشون....نور خورشيد از لا به لاي پرده داشت نوازشش ميكرد. به نظرش اومد دنيا همگام با اون توي اين خوشبختي شريكه و داره پرواز ميكنه.برگشت و از ته دل يه نفس عميقي كشيد و دلش خواست داد بزنه : دوستت دارم. !!... صداي ناهنجاري باعث شد به خودش بياد و اين همه شيريني به كامش تلخ بشه !!چشماشو كه باز كرد از هيچ چيزي خبري نبود.چشمش افتاد به ساعت زنگوله دار كنار تختش .!! برگشت .اشك تو چشماش حلقه زد و بغض عجيبي گلوشو فشرد .تازه يادش اومد بهترين كسش رو خيلي وقته از دست داده
.دوباره نگاهي به اون ساعت زنگوله دار انداخت واحساس كرد حالش از هر چي ساعته داره بهم ميخوره
..!!!اين يكي ديگه از نوشته هاي خودم بود كه توي تنهايي و ناراحتي هام اونو گفتم

+ نوشته شده در 87/01/30ساعت توسط محسن |
+ نوشته شده در 87/01/29ساعت توسط محسن |
دلم باران خون دارد میان باغ تنهایی ...
صدایت میکنم هر شب و تو پیشم نمی ایی ...
.من برای دیدنت اسمون رو ورق زدم اما دیدم خدا اونجاست من که دنبال اون نبودم دنبال تو بودم.حالم داره از عشق به هم میخوره...
+ نوشته شده در 87/01/29ساعت توسط محسن |
اولين باري كه ديدمش فهميدم فقط يه ارزو تو دنيا دارم اونم اين كه مال من بشه. نميشد به سادگي ازش گذشت.هوس نبود .نميشه گفت چي بود ولي يه چيز عالي بود كه وادارم ميكرد غير از اون كسي تو زندگيم نباشه.هميشه تو خيالم باهاش حرف ميزدم.به قول يكي از دوستان:خيلي سخته عاشق يكي باشي و ساعتها تو خيالت باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش نتوني حتي بهش سلام بدي !! هميشه زود از كلاس مي اومدم تا ببينمش .ميشه گفت تو اون مدت كم كه با هم اشنا شده بوديم من يه عضو جديد تو بدنم در اومده بود .داشتم پر در مي اوردم.!!! ميدونستم اگه يه روز بخواد بره منم بايد برم .اون روز وقتي خبر اومد كه بهترين كسم رفته يه سفر بي بازگشت فهميدم وقت سفره !! بايد ميرفتم . اما نميدانستم كجا؟!! چشام پر از اشك شد وقتي فهميدم طوري رفته كه من نتونم برم دنبالش !! براي اخرين بار ارزو كردم كه اي كاش براي لحظاتي مال من ميشد.!!!
+ نوشته شده در 87/01/28ساعت توسط محسن |
از همه کسانی که این چند روز اودن و من نتونستم بیام سراغشون به شدت معذرت میخوام.
به جدم قسم.به روح بهترین کسم قسم یه مشکل حاد پیش اومده بود که داره حل میشه ایشالله با مطالب جدید ظرف یکی دوروز اینده میام پابوس دوستای گلم همه تونو دوس دارم
+ نوشته شده در 87/01/27ساعت توسط محسن |